
شنیدن در اپ دلخواه
سایه روشن را در اپ پادکستت باز کن؛ برای همراهماندن با قسمتهای تازه، روی Follow بزن.
همهٔ پلتفرمهاتوضیحات قسمت
فصل دوم | قسمت پنجم: کتابفروشی قدیمی؛ کپسول زمان ورق ها و غبار
بعضی آدمها از زندگیمون میرن، اما تکهای از وجودشون لابهلای صفحههای یک کتاب باقی میمونه...
در پنجمین قسمت از فصل دوم «سایهروشن» وارد کتابفروشی قدیمیای میشویم که قفسههایش فقط پر از کتاب نیست؛ پر از خاطرات آدمهاییست که روزی این کتابها را دوست داشتهاند.
از یادداشتهای فراموششده در صفحه اول، جملههایی که زیرشان خط کشیده شده و اسمهایی حرف میزنیم که شاید دیگر کسی به خاطرشان نیاورد. از کتابی که روزی عزیزترین هدیه یک نفر بوده و حالا بیخبر از سرنوشت صاحبش، به دست غریبهای رسیده است.
این اپیزود دعوتی است برای فکر کردن به ردهایی که از خودمان به جا میگذاریم؛ به اینکه شاید سالها بعد، غریبهای میان صفحههای کتابی قدیمی، برای چند لحظه همان احساسی را تجربه کند که روزی ما تجربه کرده بودیم.
📖 شما هم کتابی دارید که خاطرهای از گذشتهتون لای صفحههاش مونده باشه؟ خوشحال میشیم اسمش رو در بخش نظرات برامون بنویسید.
ممنون که هر هفته، صفحهی تازهای از «سایهروشن» رو با ما ورق میزنید. شنیدن، دنبال کردن و حمایت شما باعث میشه این روایتهای کوچیک فراموش نشن و داستانهای بیشتری به گوش آدمهای دیگه برسن.
🎙️ سایهروشن | Sayeh Roshan
روایتهایی کوتاه از خاطرات، احساسات و چیزهای سادهای که عمیقترین ردها را در زندگی ما به جا میگذارند.
تولید و انتشار: Tamo Media
🌐 وبسایت رسمی سایهروشن
📺 یوتیوب تامو
https://www.youtube.com/@TheTamoMedia
📷 اینستاگرام تامو
https://www.instagram.com/tamomedia
✈️ تلگرام تامو
🎬 آپارات تامو
https://www.aparat.com/tamomedia
🤍 حمایت مالی از تامو و سایهروشن
اگر دوست دارید این قصهها ادامه پیدا کنن، میتونید با حمایت مالی از تامو، در ساخت اپیزودها و فصلهای آینده «سایهروشن» سهیم باشید.
هر بار شنیدن، هر معرفی به یک دوست و هر حمایت شما، کمک میکنه صفحهی تازهای از این داستانها ورق بخوره.
دلتون آروم، تنهاییتون دنج...
تا سایهروشن بعدی، بدرود.
این قسمت چه حسی به تو داد؟
متن کامل قسمت
اپیزود پنجم: «کتابفروشی قدیمی»
سلام. به «سایهروشن» خوش اومدید.
بعضی جاها هستن که وقتی واردشون میشی، حس میکنی دیر رسیدی.
انگار قبل از تو، آدمهای زیادی اونجا بودن، زندگی کردن، چیزی رو دوست داشتن و بعد، بیسروصدا رفتن.
مثل یه کتابفروشی قدیمی...
جایی که کتابهاش فقط برای خونده شدن نیستن. هر کدوم، یه زمانی بخشی از زندگی یه نفر بودن.
شاید همراه تنهاییهاش، شاید هم هدیهای از کسی که دیگه توی زندگیش نیست.
وقتی بین قفسهها قدم میزنی، به این فکر نمیکنی که این همه کتاب از کجا اومدن.
اما کافیه یکیشون رو برداری و بازش کنی، تا یادت بیاد هر کتابی، قبل از رسیدن به اینجا، یه زندگی دیگه داشته.
مثلاً صفحه اولش، با خودکار آبی نوشته شده:
«به یاد روزهای خوبمون...»
زیرش هم یه اسم و یه تاریخ قدیمی.
همین چند کلمه کافیه تا برای یه لحظه، کتابو فراموش کنی و به آدمهایی فکر کنی که یه روز صاحبش بودن.
نمیدونی اون روزهای خوب، واقعاً چقدر خوب بودن.
نمیدونی کسی که این جمله رو نوشته، هنوز هم توی زندگی اون یکی آدمه هست یا نه.
شاید این کتاب، یه روز عزیزترین هدیه زندگی کسی بوده.
شاید هم آخرین چیزی که از یه رابطه براش باقی مونده.
و حالا، بعد از این همه سال، سر از قفسه یه کتابفروشی درآورده.
عجیبه، نه؟
ما بعضی وقتا یه عمر تلاش میکنیم چیزی رو نگه داریم، اما آخرش حتی نمیدونیم کجا از دستش دادیم.
کتاب رو ورق میزنی...
بعضی صفحهها تا خوردن. گوشه بعضیها با مداد علامت گذاشته شده.
چند صفحه جلوتر، زیر یه جمله خط کشیدن.
چشمات روش میمونه ، همون جمله رو دوباره میخونی.
با خودت فکر میکنی چرا صاحب قبلی کتاب، درست همین چند کلمه رو انتخاب کرده؟
شاید اون جمله، جواب سؤالی بوده که مدتها توی ذهنش داشته.
شاید چیزی رو به یادش آورده که دلش نمیخواسته فراموش کنه.
و شاید هم اون روز، حالش درست شبیه حال امشب تو بوده.
جالبه که میشه سالها با یه نفر فاصله داشته باشی، حتی اسمش رو ندونی، اما یه جمله، برای هر دوتون یه معنی داشته باشه.
انگار آدمها بعضی وقتا بدون اینکه همدیگه رو ببینن، توی یه نقطه از زندگی به هم میرسن.
شاید قشنگی کتابفروشیهای قدیمی همینه.
اینجا فقط داستانهایی که نویسندهها نوشتن باقی نمونده.
یه عالمه داستان نانوشته هم بین صفحهها جا مونده.
داستان آدمهایی که یه روز کتابی رو با شوق خریدن، با دقت خوندن، گوشههاش چیزی نوشتن و هیچوقت فکر نمیکردن یه روز، غریبهای نوشتههاشون رو پیدا کنه.
و همین فکر، یه سؤال دیگه رو توی ذهنت میندازه...
اگه یه روز، یکی از کتابهای تو هم به دست یه غریبه برسه، چی ازت باقی میمونه؟
شاید یه اسم، یه تاریخ، یا جملهای که سالها پیش زیرش خط کشیدی.
اون آدم هیچوقت نمیفهمه تو کی بودی، چه آرزوهایی داشتی، یا چه کسی رو دوست داشتی.
اما شاید برای چند ثانیه، همون چیزی رو حس کنه که تو یه روز حس کرده بودی.
و بعد کتاب رو ببنده و برگردونه سر جاش.
درست مثل تو که امشب، کتاب یه غریبه رو بستی.
شاید غمانگیزترین و در عین حال قشنگترین قسمت ماجرا همینه...
اینکه بعضی وقتا چیزی از ما باقی میمونه، حتی وقتی دیگه کسی اسممونو یادش نباشه
امشب، اگه کتاب قدیمیای توی خونه دارید، یه بار دیگه بازش کنید.
نه فقط برای خوندنش...
برای دیدن ردِ آدمی که یه روز اون کتاب رو توی دستش گرفته بود.
حتی اگه اون آدم، خودِ چند سال پیشتون باشه.
کسی که هنوز نمیدونست زندگی قراره چقدر تغییرش بده.
راستی، اگه کتابی دارید که یه تکه از گذشتهتون لای صفحههاش جا مونده، خوشحال میشم اسمش رو توی کامنتها بنویسید.
و اگه این چند دقیقه رو دوست داشتید، با دنبال کردن و به اشتراک گذاشتن «سایهروشن» کمک کنید قصههامون به گوش آدمهای بیشتری برسه.
ممنونم که امشب همراهم بودید.
دلتون آروم، تنهاییتون دنج...
تا سایهروشن بعدی، بدرود.
منبع: سایه روشن؛ متن تأییدشدهٔ پادکست · تاریخ بازبینی:
برای روایت بعدی، همراه بمان.
سایه روشن را رایگان دنبال کن تا قسمتهای تازه را راحتتر پیدا کنی.
همهٔ پلتفرمها